گنه کردم گناهی پرزلذت
در اغوشی که گرم واتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ وکینه جوی اهنین بود
در ان خلوتگه تاریک وخاموش
نگه کردم به چشم پرزرازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در ان خلوتگه تاریک وخاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای اغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزیدم
گنه کردم گناهی پرزلذت
کنار پیکری لرزان ومدهوش
خداوندا چه میداند چه کردم
در ان خلوتگه تاریک وخاموش
محال است که آدمی بتواند چیزی را بدست آورد که خود هرگز آن را
نبخشیده است
خدایا تو این سال مارو تنها نذار
منو فراموش نکن
من هر لحظه در یادتم
منو تنها نذار
دوستی ما تا نداره
پس دوست دارم از ته قلبم
سال و فال ومال وحال و اصل ونسل وتخت وبخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
نبود ۱۳ دقیقه دیگه
من یه پرندم آرزو دارم تو باغم باشی
من یه خونه تنگو تاریکم کاشکی تو بیای چراغم باشی
هر جا که باشم
هر چی که باشم تو باید باشی تا زنده باشم
می میرم اگه از تو جدا شم
می میرم اگه از تو جدا شم
اگه تاریکم اگه روشنم
اگه پاییزم اگه بهارم
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم مثل هر کسی که دوست میداره جسم و جونشو
مثل آسمون که ستارشو یا ستاره ای که آسمونشو
اگه تاریکم اگه روشنم
اگه پاییزم اگه بهارم
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم
تورو دوست دارم
اینم یه ترانه قدیمی تقدیم به زری جون
دوست داشتم پست های آخر سال شاد باشه اما خوب منم و دلم چطور می تونم
شاد باشم، وقتی تو در کنارم نیستی .
دیگه تا آغاز سال جدید چیزی نمونده دیگه تب و تاب همه فرو کش کرده تبی که
میدیدم همه درون اون می سوزن و خوشحال به در و دیوار می زنن اماالان همه
در خوابند البته هستند کسانی که بیدارند، هستند کسانی که در حسرت خواب
خوش بعضی افراد بیدارند همان گروهی که خوابشان تنها راه نجاتشان از زندگی
است که به آن محکومند اما چه حیف که نمی توانند تا جایی که دوست دارند
بخوابند شاید کابوس های بیداریشان مجال خوابو ازشون گرفته شایدم جایی
واسه خواب ندارند شایدم از ترس فردا نمی تونند چشم رو هم بزارند و هزار
شاید دیگر که همه به اندازه خودشون آگاهند اما ممکنه کسی هم از تنهایی
نتونه بخوابه اما من هنوز نفهمیدم که خودم واسه چی خوابم نبرده ولی مطمئنم
از ذوق 7ساعت دیگه هم نیست
در شگفتم از آنان که کوه را می شکافند تا به مخزن جواهر برسند
اما خویش را نمی کاوند تا به مخزن حقایق برسند.
عاشق همه سال مست و رسوا باد
دیوانه و شوریده و شیدا باد
با هوشیاری غصه هر چیز خوری
صافی صفت و پاک نظر باید بود
از هر چه غیر اوست بی خبر باید بود
هر لحظه اگر هزار دردت باشد
در آرزوی درد دگر باید بود

سلام
امیدوارم که امشب بهت خیلی خیلی خوش بگذره
یادش به خیر پار سال کجا بودم و امسال کجا
دریغ که نمی دونم سال بعد کجایم
این صدای منو بشنو من برای تو می خونم
می خونم تا که بدونی تا ابد پیشت می مونم
منم اون دیونه تو باورم کن من همینم
حاضرم بمیرم اما اشکای تو رو نبینم
تومثل معجزه هستی با شکوه وپاک وساده
ناجی شب گریه های این من همیشه عاشق
تو پرازاحساسی ومن تازه می شم با نگاهت
همیشه شب زنده دارم توی چشمون سیاهت
غم نخوراگرچه اینجا آدما با هم غریبن
ما میشیم مثل دوعاشق که توخوابم نمی دیدن
من وتو هردو دیونه این عاشقی نیست جنونه
نازنینم تویی تنها عشقی که برام می مونه
تومثل معجزه هستی با شکوه وپاک وساده
ناجی شب گریه های این من همیشه عاشق
ای ریخته سودای تو خون دل ما را بی هیچ گناهی
بنواز دمی خسته شمشیر جفا را باری به نگاهی
باد سحر از روضه رضوان خبر آورد امروز به گلزار
ای سرو روان هست مگر پیک صبا را در کوی تو راهی؟
زنجیر سر زلف تو را با همه خوبی سنبل نتوان گفت
در دایره خوش نظران باز به صد سال حقا که نیاورد
در دور قمر مادر ایام نگارا مانند تو ماهی
هیهات که در دور قمر زنگ برآورد آیینه رخسار
آن دم که بر آرم زدل سوخته یارا زین واقعه آهی
از حال پریشان کمالت خبری نیست هیهات چه تدبیر
آن کیست که تقریر کند حال گدا را در حضرت شاهی
گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس هم راه بگویدت که چون باید رفت
فرمانروای عصر طلایی خواهد بود و هر آرزوی درست دلش بر آورده
خواهد شد
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خش می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلند بالا ،جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
الهی اگر بر دار کنی رواست ، مهجور مکن؛و اگر به دوزخ فرستی رضاست،
از خود دور مکن.
الهی من کی ام که تو را خواهم،چون من از قیمت خویش آگاهم.
گفت نوشی است همه زهر، و خاموشی زهری است همه نوش.
عشق مردمخوار است ،بی عشق مردم خوار است.
جز راست نباید گفت ،هر راست نشاید گفت.
دوستی گزین که هیچ ملول نشود، سلطانی گزین که هیچ معزول نشود.
جوانمرد چو دریاست و بخیل چو جوی، در از دریا جوی نه از جوی.
تا بر تن و مال لرزی ،حقا که دو جو نیرزی.
یقین درست دار و زبان خاموش، نه اینجا گمی نه آنجا فراموش.
دوستی او بلاست، من غلام آن که به بلای او مبتلاست.
آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی؟ ای معتمد
گفت من گفتش برو،هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجرو فراق که پزد که وارهاند از نفاق؟
چون تویی تو هنوز از تو نرفت سوختن باید ترا در نار تفت
رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق یار سوزید از شرر
پخته شد آن سوخته پس باز گشت باز گرد خانه انباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟ گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ،ای من درآ نیست گنجایی دو من در یک سرا